1. خود بنياد انگاري انسان و تخريب محيط زيست
رفتار عملي
1.بر
مبناي گزارش شاخص زمين زنده صندوق جهاني حيات وحش(2006)، در بازه زماني
1970 تا 2003 ، كره زمين بطور متوسط حدود يك سوم از تنوع زيستي خود را در
نتيجه فعاليت هاي بشر از دست داده است. بطوريكه روزانه حداقل 11 گونه گياهي
و جانوري براي هميشه از روي زمين محو و منقرض مي گردند. مطابق اين گزارش،
چنين روند بهره كشي و تخريب بي رويه منابع تنوع زيستي، در طول تاريخ تكامل
بشر بي سابقه بوده است.
2. كاربري بيش از نيمي
از اراضي سطح زمين، بر اثر فعاليت هاي انساني تغيير نموده است. همچنين بيش
از يك سوم منابع آبزيان اقيانوس ها مورد بهره برداري قرار گرفته و تا سال
2008 عمده اين منابع به اتمام خواهد رسيد
3. بر
مبناي گزارش سازمان محيط زيست كانادا، تراكم دي اكسيد كربن در جو زمين در
سال1992 به بالاترين حد خود در 160 هزار سال اخير رسيده و نسبت به دوران
پيش از انقلاب صنعتي 25 درصد بيشتر بوده است.اين امر موجب تشديد اثر گلخانه
اي گرديده است. ميانگين دماي كره زمين در شبانه روز15درجه سانتي گراد است
كه به واسطه اثر گلخانه اي،از 1895 تاكنون،0.5 درجه سانتي گراد بر آن
افزوده گرديده است.
4. بر اساس گزارش منابع
جهان(1997)، در طول40سال گذشته،حدود يك سوم اراضي قابل كشت جهان به واسطه
فرسايش آبي و بادي از بين رفته و اگر روند فرسايش،بيابان زايي، تبديل
كاربري زمين و آلودگي خاكها با سموم، به همين نحو ادامه يابد، تا حدود نيم
قرن ديگر تمامي اراضي حاصلخيز زمين از بين خواهند رفت. ين درحالي است كه
فرآيند تشكيل تنها2.5سانتي متر خاك حاصلخيز، بين200تا1000سال به درازا مي
كشد. همچنين براي تأمين غذاي هر نفر از مردم جهان، نياز به0.5هكتار زمين
است،درحاليكه سهم سرانه موجود،تنها0.27هكتار است و پيش بيني مي گردد كه با
رشد جمعيت و از بين رفتن اراضي زراعي، اين ميزان به 0.14هكتار كاهش يافته و
اين منجر به بروز بحران كمبود مواد غذايي در سطح جهان مي گردد.
5.
به گزارش فائو(1995)و منابع جهان(1997) همه روزه،25هزار هكتار از جنگل هاي
زمين به علت تغيير كاربري،آلودگي هاي محيط زيست و استفاده از چوب جنگل جهت
هيزم، از بين مي روند. همچنين بيش از نيمي از مراتع جهان، به علت چراي بيش
از حد در معرض تخريب و فرسايش خاك قرار گرفته اند. در مجموع،
تاكنون،13درصد جنگلها و مراتع جهان به بيابان تبديل شده و 30 درصد اين
منابع نيز در معرض خطر تبديل به بيابان قرار دارند.
مبناي نظري
تا
پيش از دوره انقلاب صنعتي، به جهت ساده بودن نيازهاي افراد و جوامع و نيز
محدود بودن توان بهره برداري بشر از طبيعت به توان بدني و نيروي حيوانات،
جوامع به لحاظ تأمين نيازها خودبسنده و سازگار با طبيعت بوده و به اندازه
نياز خويش از طبيعت استفاده مي نمودند. تحولات علمي و فناوري در دوره پس از
انقلاب صنعتي همچون اختراع ماشين منجر به دستيابي بشر به ابزارهاي پيچيده
تر و پيشرفته تر گرديد. بهره مندي بشر از اين ابزارها، در كنار شكل گيري
ايده تسلط و حكمفرمايي انسان بر طبيعت در دوران پس از رنسانس سبب شد كه وي
با توان صنعتي خويش، به بهره كشي و استثمار طبيعت و استفاده بيش از حد
نيازش از آن روي آورد.بهره كشي و بهره برداري بيش از حد از منابع محيط زيست
به نوبه خويش منجر به افزايش محصولات و مواد غذايي گرديد.اين امر در كنار
رشد علم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني و به تَبَع آن كاهش مرگ و مير، منجر
به رشد نمايي و انفجار جمعيت گرديد. در نهايت،فشار حاصله از افزايش جمعيت و
رشد صنعتي بر طبيعت، منجر به بروز آلودگي ها و تخريب گسترده محيط زيست
گرديده است. چچنانكه مشاهده گرديد، انديشه تسلط و چيرگي انسان بر طبيعت،
نقش محوري و اساسي در تخريب محيط زيست در دوران پس از رنسانس ايف نموده
است.
شكل گيري ايده تسلط و حكمفرمايي انسان بر طبيعت به نوبه
خويش، ناشي از ايده خود بنياد انگاري انسان، به عنوان مهمترين و محوري ترين
عنصر مدرنيته و روح تمدن جديد غرب و نظامات اجتماعي اقتصادي برخواسته از
آن به ويژه نظام سرمايه داري است. خود بنياد انگاري انسان بدين معناست كه
از آنجا كه ذهن انسان يقيني ترين و واقعي ترين امور و اشياست، لذا تعريف و
تعيين ماهيت ساير اشيا توسط ذهن انسان صورت مي گيرد. از اين رو، انسان نه
موجودي مانند ساير موجودات،بلكه حاكم و مسلط بر آنها و حتي مبدأ و بنياد
تمامي آنهاست. از نتايج اين انديشه آن است كه، اولاً انسان از هر قيد و بند
و تكليفي جز آنچه خود وضع نموده، آزاد است و ثانياً انسان مبدأ شناخت اشيا
و از جمله محيط زيست بوده و لذا مبدأ و معيار ارزش گذاري بر آنها نيز
خواهد بود. بنابراين محيط زيست، جداي از ارزشگذاري انساني،داراي ارزشي
نيست. اين انديشه بنيادين در تمدن مدرن و به ويژه سرمايه داري، در عرصه
عمل، منجر به شكل گيري ايده تسلط و حكمفرمايي انسان بر طبيعت و به تَبَع آن
ظهور و بروز اخلاق بهره كشي و بهره برداري در تعامل نظام هاي مدرن و به
ويژه سرمايه داري با محيط زيست گرديده است. مطابق اين اخلاق جديد تعامل با
طبيعت، محيط زيست، صرفاً، منبع و ماده خام بي ارزشي است كه انسان بايد به
هر شيوه و ميزان ممكن، آن را استخراج، بهره برداري و فرآوري نموده و به
مواد ارزشمند تبديل نمايد. در چنين چارچوب تفكري، حتي مطرح گرديدن مفاهيمي
چون توسعه پايدار نيز نه به منظور پاسداشت ارزش محيط زيست، كه به جهت تضمين
بهره برداري طولاني مدت تر از آن مطرح مي گردد.
به قلم امیر صفایی در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 0:56
|
توليد علم بومي و ديني، يكي از حياتي ترين نيازهاي گفتمان انقلاب اسلامي است كه بارها مورد تأكيد و توجه رهبر معظم انقلاب قرار گرفته است. از مهمترين پيش نيازهاي دستيابي به اين مهم، توجه جامعه علمي، سياست گذاري و اجرايي كشور به بررسي ژرف نگرانه و موشكافانه عوامل و موانع توليد علم در كشور و جهان اسلام است. آنچه در ادامه از نظر مي گذرانيد ، بخشي از مقدمه كتاب فلسفه فلسفه اسلامي تأليف دكتر عبدالحسين خسرو پناه است، كه از منظري نوين و متفاوت به تحليل موانع توليد علم در كشور پرداخته است:
توليد و توسعه علمي كشور و تدوين نقشه جامع علمي، نيازمند شناسايي مهمترين عوامل و موانع توليد علم در جهان اسلام، به كارگيري عوامل مؤثر و نيز رفع موانع توليد علم است. نگارنده بر اساس پژوهش هاي تاريخي خويش، عامل و مانع اصلي توليد علم در كشور را مدل عقلانيت حاكم بر جهان اسلام و كشور ايران، در هر عصر مي داند. در طول تاريخ تمدن اسلامي، مدل هاي عقلانيت گوناگوني با كاركردهاي مختلف و نقاط ضعف و قوت خاص خويش ظهور نموده اند كه مهمترين آنها به لحاظ تاريخي عبارتند از: عقلانيت حديثي و اخباري(نقل گرايي ظاهر مآبانه)، عقلانيت عقل و نقل گرايانه، عقلانيت اعتزالي،عقلانيت اشعري،عقلانيت سينوي و مشايي، عقلانيت صوفيانه، عقلانيت اشراقي و عقلانيت صدرايي. هر يك از اين مدل ها را مي توان از دو منظر اساسي كاركرد طبيعت شناختي ( مطالعه جزء نگرانه هستي) و كاركرد دفاع عقلاني از الهيات و عقايد(مطالعه كل نگرانه هستي) بررسي و تحليل نمود.
مدل هاي عقلانيت اشعري و اخباري، به لحاظ رويكرد جبرگريانه خويش و مدل هاي عقلانيت صوفيانه، اشراقي و صدرايي به جهت داشتن رويكرد كل نگرانه، نسبت به علوم جزئيه(تجربي) كه به مطالعه طبيعت مي پردازند، بي توجهي مي ورزند. چنانكه ملاصدرا مسائل طبيعت شناختي را كم ارزش دانسته و ابن سينا را به جهت مصروف نمودن وقت خويش جهت مطالعه چنين مسائلي مورد مؤاخذه و انتقاد قرار مي دهد. البته نبايد اين نكته را از نظر دور داشت كه مدل هاي عقلانيت اشراقي و صدرايي،بر خلاف مدل عقلانيت صوفيانه، به لحاظ دارا بودن رويكرد كل نگر استدلالي خويش، داراي قابليت هاي فراواني جهت دفاع از الهيات و آموزه هاي ديني است. اين قابليت ها تا بدان جاست كه علامه طباطبايي و شاگردانشان با توسعه حكمت صدرايي، از سويي به پاسخگويي و مقابله با شبهات ماركسيست ها و روشنفكران ديني پرداخته و از سوي ديگر آن را جهت دفاع عقلاني از آموزه هاي فقهي و اخلاقي به كار مي گيرند. كتبي چون نظام حقوق زن در اسلام شهيد مطهري، زن در آينه جمال و جلال الهي علامه جوادي آملي و كتب استاد مصباح و استاد سبحاني در باب حقوق بشر،حقوق زن، حقوق جزا و غيره نيز شاهدي بر اين مدعاست.اما در مقابل، عقلايت صوفيانه، به جهت رويكرد كل نگرانه غير استدلالي و شخص محور بودن ، نه تنها به حقايق مادي و جزئي اهميتي نداده و آن را پست ترين اجزاي هستي مي شمارد، بلكه قابليت دفاع عقلاني از آموزه هاي ديني و الهياتي و انتقال آنها را نيز ندارد. عقلانيت اعتزالي نيز كه در عصر پيش از ترجمه فلسفه، مبتني بر روش تمثيلي و در عصر پس از ترجمه مبتني بر روش تمثيلي و قياسي است، هر چند داراي كاركرد مطالعه طبيعت است، اما به جهت روش شناسي ظني خويش از اثبات عقلاني الهيات ناتوان است. در ميان مدل هاي هشت گانه مذكور، تنها عقلانيت هاي سينوي و نقل و عقل گرايانه، روش شناسي خويش را با در نظر گرفتن جزء و كل هستي تدوين نموده و لذا داراي هر دو كاركرد مورد بحث هستند.
با نگاهي به تاريخ تمدن اسلامي و نيز بررسي ويژگي هاي مدل هاي هشت گانه عقلانيت، بايد گفت كه علت اصلي ركود علوم پايه و تجربي در جهان اسلام از قرن ششم به بعد، حاكميت عقلانيت صوفيانه و افول عقلانيت سينوي است. در اين مقطع از تاريخ تمدن اسلامي ، طرح شبهات غزالي به فلسفه ابن سينا و اصالت دادن به عرفان و تصوف توسط وي، به همراه عوامل اجتماعي و سياسي ديگر، موجب رشد تدريجي فرقه هاي تصوف و حاكميت يافتن عقلانيت صوفيانه در جهان اسلام و در نتيجه افول ستاره علمي تمدن اسلامي گرديد. اگرچه در ادوار بعد، شيخ اشراق،ميرداماد و به ويژه ملاصدرا توانستند با تركيب عرفان و فلسفه كه اوج آن در تأسيس حكمت صدرايي تبلور يافت ،كاركرد الهياتي عقلانيت سينوي را احيا نمايند، اما متأسفانه چنين حركتي در عرصه علوم طبيعت شناسي و تجربي هرگز صورت نپذيرفت. با مطالعه تاريخ فلسفه غرب نيز مي توان همين فرآيند را البته به شكلي معكوس، در تمدن غرب مشاهده نمود. توضيح آنكه ، حاكميت فلسفه افلاطوني و نو افلاطوني در قرون وسطي كه داراي رويكردي كل نگرانه بود، اگرچه منجر به موفقيت جامعه شناختي(نه منطقي) در معقول سازي آموزه هاي مسيحيت گرديد، اما امكان مطالعه و پژوهش در جهان بي ارزش ماده را از دانشمندان غربي سلب نمود. با ورود فلسفه ابن سينا به غرب در قرون 12 و 13 ، غربيان به تدريج از طريق ابن سينا با فلسفه ارسطو آشنا گشتند و بدين ترتيب رويكرد اين دو مدل عقلانيت در بها دادن به استقرا و دفاع عقلاني و معرفت شناختي از آن، موجب تبديل استقراي ناقص به تجربه شده و زمينه توجه دانشمندان غربي به علوم تجربي و جزئي و شكوفايي اين علوم را فراهم نمود. اما همزمان با دوره رنسانس، عواملي چون شكل گيري مكتب شكاكيت ويليام اُكامي و ...، موجب بروز انتقادات به فلسفه ارسطو و به حاشيه رفتن آن گرديد، تا آنكه پس از طي دوران شكاكيت در غرب، دكارت به احياي فلسفه در غرب پرداخته و پايه گذار عقلانيت مدرنيته گرديد. عقلانيتي كه گرچه به علوم جزئي و تجربي بسيار ارزش مي نهد، اما نه تنها قابليت دفاع از الهيات را ندارد بلكه با آموزه هاي مسيحيت نيز در تعارض بوده و در نهايت منجر به دين گريزي در غرب مي گردد. البته ويژگي هاي آيين مسيحيت و غير معقول بودن بسياري از آموزه هاي آن كه مانع تأثير گذاري عميق و پايدار فلسفه ارسطويي و سينوي بر تفكر و تمدن غرب گرديد و نيز عوامل ديگري چون سلطه كليسا در قرون وسطي، در تحقق مدرنيته و دين گريزي غرب، سهم به سزايي داشته اند.
در نهايت با توجه به مجموع موارد بيان شده، مي توان به علت تلاش سياست مداران غربي در بسط و گسترش جريان هاي عرفان سكولار و صوفي گري در جامعه معاصر ايران و ظهور و بروز مجدد انديشه هاي روشنفكراني چون دكتر نصر و دكتر سروش پي برد. به نظر نگارنده، جريان روشنفكري سكولار سروش و جريان روشنفكري عرفاني نصر كه اولي به دنبال حاكميت عقلانيت مدرنيته و دومي در پي تحقق عقلانيت صوفيانه در ايران است، در واقع دو لبه يك قيچي هستند. چرا كه پيامد مدل عقلانيت هر دو اين جريان ها، پلوراليسم ديني و جلوگيري از توسعه علمي با رويكرد عقلانيت اسلامي است. لذا به منظور دستيابي به اهداف گفتمان انقلاب اسلامي در زمينه توليد علم و ممانعت از تكرار فاجعه افول علم در جهان اسلام ،بايستي ضمن هوشياري در مقابل انديشه هاي اين دو جريان و جلوگيري از بسط و گسترش آنها در جامعه، به آسيب شناسي مدل هاي عقلانيت موجود و تدوين مدل عقلانيت اسلامي پرداخت.
پي نوشت
منبع : فلسفه فلسفه اسلامي، دكتر عبدالحسين خسروپناه، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، صفحات 22 تا 26 با اندكي تصرف و تلخيص
به قلم امیر صفایی در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 22:39
|
دكارت: نظريه پرداز انسان خود بنياد و مؤسس تمدن جديد غرب!
مارتين هايدگر از فلاسفه تأثيرگذار قرن بيستم ،5 عنصر و مؤلفه اساسي را به عنوان ويژگي هاي عصر جديد و مدرن نام مي برد كه عبارتند از:
1.سوبژكتويسم، 2.پيدايش علوم جديد، 3.پيدايش فناوري صنعتي جديد، 4.ورود هنر به عرصه هاي زيباشناختي و 5.حضور فرهنگ و ارزش هاي انساني در غياب خدايان(تبديل ارزش هاي الهي به ارزش هاي انساني و تبديل دين به فرهنگ)
در اين ميان،مهمترين و محوري ترين عنصر مدرنيته و روح تمدن جديد غرب،به نظر وي،سوبژكتويسم يا خود بنياد انگاري انسان است.
فرآيند شكل گيري خود بنياد انگاري انسان(سوبژكتويسم)
جهت توضيح اين فرآيند،به جاست كه نظري بر سير تحول مفاهيم سوژه و اُبژه در تاريخ فلسفه غرب بيندازيم.نخستين بار، ارسطو از واژه يوناني «هايپوكمنون»(هايپو به معناي زير و كمنون به معناي نهادن) مفهوم جوهر اشيا را اخذ نمود.به نظر وي اين جواهر به لحاظ هستي شناختي فقط واجد ويژگي كون و فساد (تغيير دفعي و لحظه اي)و فاقد حركت(تغيير تدريجي) بوده و به لحاظ منطقي نيز فقط مي توانند موضوع قضايا باشند و نه محمول آنها.ترجمه لاتين هايپوكمنون،واژه سابژكتيوم به معناي موجودات خارجي(از جمله انسان) است.در مقابل اين واژه،واژه اُبژكتيوم وضع گرديد كه معناي آن امر ذهني(مفاهيم و تصورات ذهن) بود.بدين ترتيب در قرون وسطي،امور ذهني(معقولات ثانيه فلسفي و منطقي) را اُبژكتيوم( اُبژه) و امور عيني و موجودات خارجي(معقولات اولي يا مفاهيم ماهوي) را سابژكتيوم(سوژه)مي ناميدند.دكارت،با پذيرش سوژه به عنوان امر عيني و و اُبژه به معناي امر ذهني،مصاديق آنها را عوض نمود.بدين معنا كه وي بر اساس كوژيتو، ذهن و انديشه انسان را يقيني ترين و عيني ترين امور يا همان سوژه دانسته و اشيا و موجودات خارجي را از آنجا كه توسط انسان احضار،تعريف و تعيين ماهيت مي گردند، اُبژه يا امر ذهني دانست.(تفاوت سوژه انساني قبل از دكارت با انديشه وي آن است كه پيشتر،تمامي وجود انسان اعم از جسم مادي و نفس وي را سوژه و امر خارجي مي دانستند،اما دكارت فقط انديشه و نفس انسان را سوژه و امر خارجي مي دانست.در واقع دكارت امر عيني يا همان سوژه را از بين تمام موجودات،تنها به وجود انسان، و در وجود انسان نيز تنها به ذهن و انديشه وي،منحصر نمود)كانت با پذيرش مصاديق سوژه و اُبژه،معاني آنها را نيز تغيير داد.بدين معنا كه در انديشه وي سوژه به معناي امر ذهني و اُبژه به معناي امر خارج از ذهن است. موجودات را به بود و نمود تقسيم كرده(بودها عبارت اند از خود آنچه كه موجود است و نمودها شناخت انسان از آنچه موجود است) و تنها نمودها را قابل شناخت دانسته و « بود» را علي رغم موجود بودن، غير قابل شناخت توصيف مي نمود.چرا كه به نظر وي ذهن با تركيب ادراكات حسي(به عنوان ماده تصور) و مفاهيم شهودي زمان و مكان(به عنوان صورت تصور) به ايجاد تصورات مي پردازد كه وي آنها را شهود حسي مي نامد.از آنجا كه موجوديت يك شيء به صورت وي است و صورت تصورات،امري ذهني است،لذا تصورات انسان بيش از آنكه متكي به خارج و واقعيت عيني باشد،متكي به ذهن انسان(فاعل شناسا) است.همچنين با تركيب تصور(به عنوان ماده تصديق) و مقولات 12گانه فاهمه(به عنوان صورت تصديق) ،احكام و تصديقات تجربي ذهن شكل مي گيرد كه در اين مورد نيز احكام عقلي بيش از آنكه متكي به واقعيت خارجي باشد،متكي به ذهن انسان است. پس از كانت ، به پيروي از وي، در زبان هاي اروپايي سوژه به امر ذهني و اُبژه به موجودات خارج از ذهن اطلاق مي گردد.اين فرآيند را فرآيند سوبژكتويسم يا خود بنياد انگاري انسان مي نامند.بدين معنا انسان نه موجودي مانند ساير موجودات،بلكه حاكم و مسلط بر آنهاست كه از اين امر به چيرگي و برتري سوژه بر اُبژه تعبير مي گردد.بدين ترتيب،مبدأ و بنياد تمامي موجودات،به جاي خداوند، انسان خواهد بود.
برخي از تأتيرات خود بنياد انگاري انسان بر تمدن غرب
1.معرفي انسان به عنوان معيار همه چيز: از محصولات اين تفكر آنستكه انسان به هيچ امر و موجودي جز آنچه خود تعيين نموده،متعهد نبوده و از هر قيدي كه خود آن را وضع و جعل ننموده باشد،آزاد است.انكار تكليف و تعهد انسان در برابر خداوند، نفي دستورات و ارزش گذاري هاي ديني،شكل گيري آزادي هاي ليبرال،ايجاد نهاد هاي اجتماعي جديد بر مبناي خواست و ارزش گذاري انسان، تبديل عنصر هويت اجتماعي انسان مسيحي از فرد متعهد به كليسا به شهروند اجتماعي و تولد مفهوم جديد شهروند از پيامدهاي اين امر است.
2. شكل گيري نهادها،جنبش ها و مكاتب اجتماعي سياسي مدرن: تدوين اعلاميه حقوق بشر(و تعريف حقوق بالذات و غير قابل سلب براي انسان)،شكل گيري دموكراسي(به معناي اصالت حق حاكميت مردم و نفي حق حاكميت خدا)،تعريف اخلاق انسان مدار(تعريف خوبي و بدي بر اساس خواست و تمايل انسان) شكل گيري مكاتب سياسي- اجتماعي چون فاشيسم(به معناي برتري و محوريت نژاد انساني كه مبتني بر مفهوم اراده معطوف به قدرت نيچه و برگرفته از سوبژكتويسم دكارتي است)ليبراليسم(برتري و محوريت فرد انساني) ماركسيسم(برتري و محوريت جامعه و طبقه انساني) و استثمار طبيعت و تخريب و غارت روز افزون محيط زيست، همه و همه از پيامدهاي سوبژكتويسم است.چنانكه ملاحظه مي گردد،تمامي مكاتب سياسي اجتماعي مدرن،علي رغم دارا بودن وجوه تمايز به ظاهر فراوان،در يك نقطه كه همانا برتري و محوريت سوژه انساني(چه در قالب فرد،چه نژاد و چه طبقه اجتماعي) است مشتركند. بنابراين مي توان دكارت را به جهت نقش وي در ايجاد مفهوم سوبژكتويسم و معرفي ذهن انسان به عنوان تنها امر يقيني و واقعي،نه تنها بنيان گذار فلسفه جديد كه مؤسس تمدن جديد غرب و مدرنيته دانست.
3.تغيير معناي تفكر و انديشه: دكارت در بسياري از موارد،هنگام سخن گفتن از تفكر انساني،به جاي واژه cogito از واژه percipience (كه هم به معناي عمل ادراك و هم به معناي شيء اي كه ادراك مي شود)استفاده مي نمايد كه در آن نوعي مفهوم مالكيت نهفته است.بدين معنا كه انسان با انديشيدن راجع به موجودات خارج از ذهن خويش،به نوعي آنها را تحت تسلط خويش درآورده و مالك آنها مي گردد.بدين ترتيب معناي انديشه از ظهور و تجلي موجودات خارجي در آينه ذهن انسان به احضار اشياي خارجي،بازتعريف آنها و در نتيجه تسخير و حاكميت بر آنها تغيير يافت.
به قلم امیر صفایی در پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 14:48
|
براهين دكارت براي اثبات خدا
برهان وجودي يا هستي شناختي: اين استدلال پيشتر در قرن يازدهم توسط كشيشي به نام آنسِلم بيان شده بود و دكارت، تقرير جديدي از اين برهان بيان نموده است.اين برهان را از آن جهت وجودي مي نامند كه براي اثبات خدا، از مفهوم وجود استفاده مي نمايد و نه از وجود مخلوقات و يا حقيقت خارجي وجود. تقرير آنسلم از برهان وجودي بدين گونه است: خدا موجودي است كه كامل تر از آن قابل تصور نيست. وجود اين موجود از دو صورت خارج نيست: يا فقط در ذهن انسان وجود دارد و يا هم در ذهن انسان و هم در خارج از ذهن انسان وجود دارد.اگر صورت اول را بپذيريم،كامل تر از آن نيز قابل تصور است كه همان صورت دوم است.پس خدا هم در ذهن انسان و هم در خارج آن موجود است. دكارت نيز اين برهان را به شكل زير تقرير مي نمايد:
مقدمه اول: بر حسب تعريف(و تصور ما)، خداوند واجد تمامي كمالات است
مقدمه دوم: وجود(خارجي) نيز نوعي كمال است.
نتيجه: خداوند وجود(خارجي) نيز دارد
اشكالات وارد بر اين استدلال
1.اگر اين استدلال صحيح باشد بايد از آن براي اثبات بزرگترين جزيره،بزرگترين كوه طلا،يا هر بزرگترين موجود ديگري استفاده نمود.بدين صورت كه بزرگترين جزيره،جزيره ايست كه بزرگتر از آن قابل تصور نباشد.جزيره اي بزرگتر است كه هم در ذهن و هم در خارج موجود باشد.پس بزرگترين جزيره،در خارج موجود است. دكارت در پاسخ به اين اشكال بيان داشت كه بين وجود و كمال مطلق رابطه اي برقرار است كه بين بزرگترين و وجود خارجي برقرار نيست.بدين معنا كه لازمه كمال،وجود خارجي است اما لازمه بزرگترين بودن،وجود خارجي نيست.
2.اشكال دوم بر برهان وجودي از سوي ايمانوئل كانت وارد گشت.بدين ترتيب كه آيا وجود واقعاً نوعي كمال خارجي است كه قابل تفكيك از كامل ترين نيست يا آنكه وجود نوعي كمال خارجي نيست.توضيح آنكه به نظر كانت در قضيه هَليِّه مركبه،مانند خدا عادل است،تحقق مصداق موضوع(مصداق مفهوم خدا) در خارج ثابت و معين است.يعني وجود خدا در خارج پذيرفته شده و آنگاه محمولي مانند عدل به وي نسبت داده مي گردد.اما در قضاياي هَليِّه بسيطه مانند خدا هست،تحقق مصداق موضوع در خارج ثابت و معين نيست و مصداق موضوع(خدا)فقط در ذهن وجود دارد. (هر قضيه از موضوع،محمول،نسبت بين موضوع و محمول و حكم به وقوع يا عدم وقوع نسبت بين موضوع و محمول تشكيل شده است.مثلاً در قضيه هوا گرم است،هوا موضوع،گرما محمول و بين آنها نسبت ايجابي برقرار است. قضيه هَليِّه برگرفته از واژه هَل(آيا) بوده و ناظر بر اين سوال است كه آيا بين موضوع و محمول رابطه اي برقرار است يا نه؟ اگر محمول قضيه،وجود باشد،قضيه را هَليِّه بسيطه و اگر محمول امري غير از وجود و به اصطلاح امري انضمامي(افزوده شده به وجود)باشد،قضيه را هَليِّه مركبه خوانند. براي مطالعه بيشتر در مورد تصديق،قضيه و اقسام قضايا مراجعه گردد به مباني منطق:دكتر اژه اي صفحات18 و 19 و 66 تا 100 يا آموزش فلسفه ج 1 صفحات 184 و 185) از سوي ديگر،بنا بر فلسفه كانت،هر تصور از ماده و صورت تركيب شده كه ذهن ماده آن را از خارج و صورت آن را از خود ذهن مي گيرد.همچنين به نظر وي هر تصديق نيز از ماده و صورت تشكيل يافته كه ماده آن تصورات و صورت آن، مقولات دوازده گانه فاهمه ذهني است(وجود نيز جزئي از دوازده مقوله است) كه بدين ترتيب احكام تجربي مانند خدا هست، شكل مي گيرد. لذا از آنجا كه بنا بر قاعده مشهور فلسفي،شيئت و وجود خارجي يك موجود به صورت آن است و از آنجا كه صورت تصورات و تصديقات از جمله تصور و مفهوم وجود، ذهني است نمي توان،براي آنها وجود خارجي درنظر گرفت. بنابراين كانت با معرفي وجود به عنوان نوعي كمال ذهني،اساس برهان آنسلم يا دكارت،كه وجود را كمال خارجي علاوه بر كمال ذهني تلقي نموده اند و آنگاه خدا را موجد آن دانسته اند،زير سؤال مي برد.به عبارت ديگر،به نظر وي، وجود تصور كمال مطلق در ذهن ما،دليلي بر وجود خارجي آن نيست.(جهت مطالعه بيشتر پيرامون برهان وجودي در فلسفه غرب و فلسفه اسلامي و انتقادات وارد بر آن،مراجعه گردد به اصول فلسفه و روش رئاليسم:شرح و پاورقي شهيد مطهري ذيل مقاله 14،يا توحيد:شهيد مطهري صفحات 198 تا 205 ،يا نظام حكمت صدرايي ج2 صفحات 166 تا 173)
3.مفاد اين اشكال كه برخي فلاسفه متأخر اسلامي از جمله علامه جوادي آملي آن را مطرح ساخته و آن را ناشي از مغالطه خلط مفهوم و مصداق دانسته اند،اين است كه مطابق اين برهان، خدا موجودي است كه كامل تر از آن قابل تصور و فرض نيست و لذا با در نظر گرفتن وجود به عنوان نوعي كمال خارجي، مي توان براي وي،فقط فرض وجود خارجي كرد و نه اثبات وجود خارجي.زيرا از آنجا كه تمامي كمالاتي وي ،كمالاتي فرضي و ذهني است،وجود خارجي وي نيز نوعي كمال فرضي و ذهني خواهد بود.به عبارت ديگر از آنجا كه خداي اين برهان فرضاً و در ذهن ما داراي تمامي كمالات است و نه در حقيقت و خارج، مي توان فرضاً وي را واجد وجود خارجي دانست و نه حقيقتاً.بنابراين بر اساس اين برهان تنها مي توان گفت كه خدا موجودي است كه بر اساس فرض ذهني ما داراي تمامي كمالات است و از آنجا كه وجود نيز نوعي كمال خارجي است،مي توان براي خدا،وجود خارجي فرض كرد و چنانكه مشخص است اين اثبات كننده كمالات خارجي و از جمله وجود خارجي براي خدا نيست.( جهت مطالعه بيشتر مراجعه گردد به نقد براهين اثبات وجود خدا:علامه جوادي آملي)
پيامدهاي خداشناسي دكارتي
1.تفكيك الهيات از فلسفه: چنانكه پيشتر نيز گفته شد،دكارت در جستجوي عقلانيت و يقيني است كه بي نياز از دين و معارف كليسايي باشد.لذا وي در ابتداي كتاب گفتاري در روش بيان مي دارد كه من به دنبال هيچ علمي نخواهم رفت مگر آنكه آن را در درون خويش يا در كتاب بزرگ آفرينش بيابم.به نظر وي،راه ملكوت به همان اندازه براي جاهلان باز است كه براي عالمان و معارف نازل شده از طريق وحي،برتر از قدرت درك ذهن بشر است.بنابراين وي تنها به مسائلي مي پرداخت كه تنها عقل محض قادر به حل آنها باشد(تاريخ فلسفه:فردريك كاپلستون ج4 صفحه 87) لذا به باور دكارت مسائلي كه در حوزه الهيات مطرح مي گردد، قابل تأمل و محك فلسفي نبوده و به عبارت ديگر، معارف الهيات و دين، قابل شناخت و يقين عقلاني نيستند.لذا دين امري صرفاً تعبّدي است و نه تعقلي و گوهر ايمان، جداي از معرفت و يقين عقلي است.(كانت با پيگيري اين تفكر،بنيان مسائل متافيزكي و از جمله ديني را بر عقل عملي استوار نموده و عقل نظري را از شناخت آنها ناتوان دانست)
2.تغيير نقش خدا از خالق هستي به ضامن صحت معرفت انسان: يكي از فرآورده ها و نتايج مستقيم كوژيتو، آن است كه نقش خداوند را در انديشه دكارت،از يك نقش هستي شناختي به نقشي صرفاً معرفت شناختي تنزّل مي دهد.بدين معنا كه چنانكه در براهين اثبات خداوند توسط دكارت نشان داده شد خدا در انديشه دكارت نه خالق هستي كه فقط تضمين كننده حقيقت معارف و تصورات بديهي انسان است.به بيان خود دكارت، اگر تصورات واضح و متمايز من،صحيح و يقيني نباشد،لازم مي آيد كه خداوند،فريبكار باشد و چون وي فريبكار نيست،پس اين تصورات صحيح و يقيني است. بنابراين خدا در انديشه دكارتي، ضامن يقين علمي است نه موضوع يقين علمي.زيرا اگر چنين خدايي وجود نداشته باشد،تصورات واضح و متمايز من،قابل خدشه خواهد بود و براي اطمينان به صحت اين تصورات،نيازمند فرض وجود خدايي هستم كه اين تصورات را در من قرار داده است. بر اين اساس،هايدگر،از خداي دكارت با تعبير دررويي! ياد مي نمايد كه فقط در شرايط اضطراري به كار مي آيد.
3. پيدايش خداي ساعت ساز!: خدا در انديشه دكارت،سر مهندسي است كه جهان را مطابق با طرح و نظمي مكانيكي و ماشين وار،ايجاد نموده و با تلنگري،حركت اوليه در عالم را ايجاد مي نمايد و از اين پس ساير حركات يكي پس از ديگري و بدون نياز به وي انجام مي پذيرد.(به عبارت ديگر،خداوند جهان را مي آفريند و از اين پس جهان با نظم و قوانين ثابتي كه وي در آن قرار داده است،مانند ماشيني منظم،بدون نياز به دخالت وي به حركت و عمل ادامه مي دهد.اين انديشه،بعدها تحت عنوان خداي ساعت ساز يا بازنشسته، توسط نيوتون و ولتر پيگيري گرديده و تأثيرات مهمي بر جهان بيني علوم جديد برجاي گذاشت. در اين انديشه كه از آن، تحت عنوان دئيسم ياد مي گردد،جهان به عنوان معلول خداوند،تنها در تحقق و ايجاد نيازمند علت خويش است و در بقا،نيازي به وي ندارد.اما مطابق فلسفه اسلامي،آنچه كه در وجود معلول،موجب نقض و نياز به علت مي گردد،پس از تحقق و ايجاد نيز باقي است و لذا معلول هم در تحقق و ايجاد و هم در بقا نيازمند علت خويش است.همچنين ملاصدرا با ارائه نظريه حركت جوهري،به اثبات آفرينش لحظه به لحظه و نو به نوي جهان پرداخته و بيان نمود كه هر موجود در هر لحظه بخشي از هستي خويش را از خداوند دريافت مي نمايد و كل هستي خويش را در كل مدت عمر خود دريافت مي نمايد و چنين نيست كه وي در يك لحظه،خلق و ايجاد شده و تمام هستي خويش را از خداوند دريافت نموده باشد.از سوي ديگر بر خلاف اين نظر دكارت كه مبتني بر استقلال جهان از علت هستي بخش آن پس از ايجاد و تحقق است،مطابق نظريه وجود رابط معلول در فلسفه ملاصدرا، ملاك احتياج معلول به علت،فقر وجودي وي است كه موجب مي گردد وي به هيچ وجه مستقل و بي نياز از علت هستي بخش خويش نباشد.با مقايسه اين دو ديدگاه و براهين اقامه شده بر آنها با ديدگاه دكارت و براهين وي ،عمق بطلان و بي پايگي سخن دكارت هويدا مي گردد.براي مطالعه بيشتر مراجعه گردد به خطوط كلي حكمت متعاليه:عبدالرسول عبوديت ذيل مباحث وجود رابط معلول، حركت و حركت جوهري يا آموزش فلسفه ج1 درس 30 و ج2 درس 32 و 35 و 59 و 60) بنابراين خدا در انديشه دكارت،تنها خالق يك جهان مكانيكي و ايجاد كننده حقايق رياضي است(زيرا جهان طبيعت،مجموعه اي از اجسام بوده و از آنجا كه حقيقت جسم،امتداد و كميّت است،زبان جهان،زبان رياضي است) اين انديشه،موجب گرديد كه بعدها برخي پيروان دكارت،مانند اسپينوزا،خدا را مجموع موجودات جهان و يا نظم موجود در جهان طبيعت دانسته و براي وي،وجودي مستقل از موجودات جهان قائل نباشد.
4.حذف خداوند از مركزيت هستي و اعطاي محوريت هستي به انسان: خداي دكارت با خود مركز انگاري انسان(سوبژكتويسم) به عنوان عنصر محوري و بنيادين مدرنيته تعارضي ندارد. بر اساس تفكر سوبژكتويستي،بنياد و محور موجودات،به جاي خداوند،انديشه انسان بوده و انديشه وي است كه به تعريف و تبيين ماهيت موجودات حتي خداوند مي پردازد.
به قلم امیر صفایی در جمعه 27 اسفند1389ساعت 20:14
|
خداشناسي دكارتي
براهين دكارت براي اثبات وجود خدا
برهان علامت تجاري! : نقطه آغاز اين برهان،وجود تصوري از خدا در ذهن انسان است.بدين معنا كه دكارت به ترتيب زير،با بهره گيري از تصور خداوند در ذهن انسان به اثبات وجود وي مي پردازد.
مقدمه اول: هر شخصي تصوري از خدا(ذات نامتناهي جاودانه،دگرگون ناپذير،عالم و قدرت مطلقي كه هر موجودي غير او وجود داشته باشد،مخلوق اوست) در درون خود دارد
مقدمه دوم: از آنجا كه اين تصور بسيار فراتر از من و ظرفيت من است(زيرا من متناهي،دگرگون پذير و...هستم)بنابراين من نمي توانم ايجادكننده اين تصور باشم
نتيجه: لذا اين تصور را خداوند ايجاد نموده است
اشكالات وارد بر اين استدلال
1.خدايي كه در اين استدلال،اثبات مي گردد،خالق صورتها و مفاهيم ذهني است و نه خالق جهان و موجودات.درحاليكه در مقدمه اول و در تصور خدا،وي را خالق تمامي موجودات فرض نموده ايم.
2.در اين برهان دكارت از اصل عليت و قوانين فرعي آن مانند سنخيت وجود علت و معلول(هر معلول علتي متناسب با خويش دارد) و فراتر بودن مرتبه وجود علت از معلول استفاده نموده است و اين با فرض شك عام و مطلق وي در همه چيز،منافات دارد(براي مطالعه بيشتر پيرامون اصل عليت و قوانين فرعي آن مرجعه گردد به آموزش فلسفه جلد2،صفحات25تا88)
3.نقد سوم ناظر بر اين پرسش است كه آيا انسان مي توان تصوري نامتناهي و نامحدود داشته باشد كه آن تصور را تصور موجودي چون خدا بداند؟ در پاسخ بايد گفت كه هر تصوري در انسان ناشي از ادراكات حضوري يا ادراكات تجربي و حسي اوست.از آنجا كه اولاً دامنه علم حضوري انسان بسته به مرتبه نفس اوست و مرتبه نفس محدود و متناهي است و ثانياً ادراكات حسي انسان نيز محدود به ميزان قدرت اندام هاي حسي وي و به هر حال امري محدود است،پس امكان شكل گيري تصوري نامحدود و نامتناهي در ذهن انسان وجود ندارد.به عبارت ديگر،تصور يك وجود نامتناهي يعني خداوند متعال،مستلزم احاطه ما بر وي و در نتيجه نامتناهي بودن ماست و از آنجا كه وجود تمامي ممكنات (مخلوقات) و از جمله انسان،متناهي است،هيچ مخلوقي هيچگاه نمي تواند، خداوند را چنانكه او هست بشناسد و اين همان معناي الله اكبر است.يعني الله اكبر مِن اَن يوصَف: خدا از هر وصفي كه به وي نسبت داده شود بالاتر و منزّه است. تورا چنانكه تويي هر نظر كجا بيند به قدر دانش خود هر كسي كند ادراك
4. نقد چهارم كه ادامه و نتيجه نقد سوم است آنكه اگر مطابق آنچه گفته شد،تصور خدا در ذهن انسان، تصوري متناهي است،لذا امكان ايجاد آن توسط انسان وجود دارد.لذا مقدمه دوم اين برهان بي معناست.
برهان سنخيت علت و معلول
مقدمه اول: من تصوري واضح و متمايز از كمال مطلق و نامتناهي دارم.من كه داراي اين تصور از كمال نامتناهي هستم،احساس مي نمايم كه خود من، اين كمال مطلق نيستم. زيرا اولاً تمامي كمالات را دارا نيستم و كمالاتي را نيز كه واجد آن هستم نامتناهي نيست و ثانياً من هميشه آرزومند وضعيت و كمالي جديدم كه خود دليل بر نقص من است.پس من وجود من قائم و وابسته به وجود ديگري است.
مقدمه دوم: كسي كه من را ايجاد نموده بايد به ميزان تصوري كه من از كمال مطلق دارم،كامل باشد و يا او نيز واجد تصور كمال مطلق باشد و تصور كمال مطلق را وي به من بخشيده باشد.(همچنين وي نبايد تصور كمال مطلق را از موجود ديگري گرفته باشد،زيرا اين مستلزم تسلسل است)
نتيجه: كمال مطلقي وجود دارد كه تصور كمال مطلق را به من بخشيده است.
دكارت در اين استدلال نه از طريق وجود خارجي من درك كننده، بلكه از طريق وجود من واجد تصور كمال مطلق،به اثبات خدا مي پردازد.وجه تشابه اين برهان با برهان نخست آن است كه در هر دو از تصور كمال مطلق براي اثبات خدا بهره گرفته شده است.زيرا دكارت تا بدينجا،تنها به اثبات انديشه و من انديشنده پرداخته و نه وجود خارجي من و نه وجود جهان را اثبات ننموده تا آنها را نقطه شروع براهين اثبات خدا قرار دهد.لذا خدايي كه دكارت در پي اثبات آن است،خداي خالق انديشه است نه خداي خالق هستي. تفاوت اين دو برهان آن است كه نقطه اتكا در برهان اول،تصور كمال مطلق،و در برهان دوم من واجد تصور كمال مطلق است.به عبارت ديگر،در برهان اول،خداوند،فقط علت ايجاد تصور كمال مطلق در من است ولي در برهان دوم، هم علت ايجاد تصور كمال مطلق در من و هم علت ايجاد خود من است كه داراي اين تصور مي باشم.
اشكالات وارد بر اين استدلال
1. دكارت در اين برهان نيز همانند برهان اول، از اصل عليت و قوانين متمم آن استفاده نموده كه اين خلاف فرض شك عام دكارت است.زيرا چنانكه اشاره گشت،تنها امر يقيني اثبات شده توسط دكارت تا بدينجا،انديشه و من انديشنده است.
2. از اين استدلال تنها مي توان نتيجه گرفت كه من خودم را ايجاد ننموده ام،اما اين براي اثبات خدا به عنوان خالق من كافي نيست.
3. چنانكه در مقدمه دوم بيان شده است، ميزان كمالات خداوندي كه از اين برهان اثبات مي گردد به ميزان تصور انسان از كمال مطلق بستگي دارد و از آنجا كه به علت محدود بودن دامنه تصورات انسان، امكان تصور كمال مطلق چنانكه او هست،وجود ندارد،لذا خداي اثبات شده از اين برهان،خدايي ناقص و محدود به تصورات من است.
به قلم امیر صفایی در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 23:23
|